یاد از آن روز که با ما سر پیمانت بود
میل طرف چمن و طوف گلستانت بود
بوی شیر از لب همچون شکرت میآمد
اثر شرم در آن نرگس فتانت بود
آشکارا به وثاقم گذری میکردی
هوس عشرت و می خوردن پنهانت بود
سخن حاسد و اغیار نمیکردی گوش
در میان غم و شادی غم یارانت بود
جگر تشنه من آب حیاتی مییافت
از زلالی که در آن چاه زنخدانت بود
مدتی رفت که تا هیچ ندانم حالش
دل سرگشته که در زلف پریشانت بود
روح عطار ز جان بگذر و جانان دریاب
زآن به جانان نرسیدی که غم جانت بود