روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱

ای برده چاشنی ز نبات لب تو قند

آورده سنبلت سر خورشید در کمند

ای دلبری که هر که سوارت بدید گفت

ماهی است بر صنوبر و سروی است بر سمند

عمری که در دلم هوس سرو قد توست

دارد دل شکسته ما همتی بلند

از سرو ناز باز کن ای نازنین کمر

بگشا گره ز ابرو و بند قبا مبند

سنگین‌دلا جفا چه کنی از خدا بترس

بر گریه شکسته‌دلان بیش از این مخند

عمری که روح خسته‌دل از حسرت تو هست

زار و نزار و عاشق و مهجور و مستمند

ای خواجه پند دل‌شدگان بیش از این مده

آن‌ها که بی‌دلند کجا بشنوند پند