روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹

بیا که آب رخم خاک رهگذار تو شد

بیا که عمر عزیزم در انتظار تو شد

میان این همه سودا دل پریشانم

به هم برآمده زلف بی‌قرار تو شد

مراست با دل خود دوستی تمام که او

عظیم دشمن جان گشت و دوستار تو شد

روا بودم که کنم دیده جای اشک روان

که او به پای تو افتاد و خاکسار تو شد

مدار از این دل شوریده چشم هشیاری

چو مست نرگس سرمست چرخمار تو شد

به راستی چو روان گشت در چمن قدت

ز قد فتاد سهی‌سرو و شرمسار تو شد

رواست گر نکشی زار روح عطارت

چو او ز راه وفا آمد و شکار تو شد