ماه من از شب خطی پیرامن خور میکشد
بر رخ خورشید خطی خوب در خور میکشد
روز و شب آشفتهام زآنروی کآن خورشیدروی
روز و شب ناگه به روی یکدگر برمیکشد
تا چه جادویی و نیرنگ و فسون است این که او
خط چون آب روان بر روی آذر میکشد
سنبل گلپوش از روی سمن برمیدمد
عارضش بر گرد گل خطی ز عنبر میکشد
میل میزان دارد از مهرش درست مغربی
تا به صرافی نشست آن مهرخ و زر میکشد
کرد صرابی و قلبم را شکست این و چه گفت
خاطرم بر نقدهای قلب کمتر میکشد
روح عطار این زمان بر خط او سر مینهد
تا نپنداری که روح از خط او سر میکشد