روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶

ماه من از شب خطی پیرامن خور می‌کشد

بر رخ خورشید خطی خوب در خور می‌کشد

روز و شب آشفته‌ام زآنروی کآن خورشیدروی

روز و شب ناگه به روی یکدگر برمی‌کشد

تا چه جادویی و نیرنگ و فسون است این که او

خط چون آب روان بر روی آذر می‌کشد

سنبل گل‌پوش از روی سمن برمی‌دمد

عارضش بر گرد گل خطی ز عنبر می‌کشد

میل میزان دارد از مهرش درست مغربی

تا به صرافی نشست آن مه‌رخ و زر می‌کشد

کرد صرابی و قلبم را شکست این و چه گفت

خاطرم بر نقد‌های قلب کمتر می‌کشد

روح عطار این زمان بر خط او سر می‌نهد

تا نپنداری که روح از خط او سر می‌کشد