منصب عشق به هر بیسر و پایی نرسد
رایگان مملکت جم به گدایی نرسد
به دعا میطلبم جای سگان کویت
ترسم ای دوست که این نیز به جایی نرسد
خود چه از دست من آید که بود در خور تو
چه کنم دست گدا جز به دعایی نرسد
هیچ شک نیست که این درد که دارم در دل
تا نیابم لب لعلت به دوایی نرسد
طره سرکش آشفته بپوشان گه صبح
تا به آن شیفته آسیب هوایی نرسد
نگذرد بر دل آشفته زارم نفسی
که از آن قامت و بالات بلایی نرسد
روح عطار ز لعل لبت ای ماه ختن
کام دل میطلبد بو که خطایی نرسد