روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳

گرد گلبرگ تو تا سنبل تر سر برزد

هر دم از دیده من خون جگر سر برزد

خط مشکین تو تا دایره زد گرد قمر

گوییا تیره‌شب از دامن خور سر برزد

چون خرد خط تو بر گرد لبت دید چه گفت

خوش نباتی است که از تنگ شکر سر برزد

صبحدم رسته دندان تو آمد یادم

در زمان از نظرم عقد گهر سر برزد

محرمی می‌طلبیدم که فرستم بر تو

ناگه از صحن چمن باد سحر سر برزد

برکشیدی ز میان تیغ و فلک حیران شد

کاین چه آبی است که از کوه و کمر سر برزد

روح عطار چو در بحر غمت پای نهاد

بی‌کران در عقبش موج خطر سر برزد