یک لحظه دل از صحبت جانان نگزیرد
هستی تو مرا جان و دل از جان نگزیرد
ای جان عزیزم چه کنی منع زلیخا
کآن دلشده از یوسف کنعان نگزیرد
بس ضربت هجران زدهای مرهم وصلی
بفرست که این درد ز درمان نگزیرد
پیمان شکند نرگس پیمانهکش تو
آن شوخ ز بشکستن پیمان نگزیرد
در دور رخت چشم تو صد فتنه برانگیخت
دور قمر از فتنه مستان نگزیرد
پیرامن یاقوت تو گردد خط سبزت
آری خضر از چشمه حیوان نگزیرد
یک دم نشکیبد ز رخت روح دلافگار
زآنروی که بلبل ز گلستان نگزیرد