هر شبی فریاد من از هفت گردون بگذرد
چشمه چشمم روان از رود جیحون بگذرد
هر که روزی بر سر بالین من آرد گذر
چون ببیند شخص من گوید هم اکنون بگذرد
در خیال خط سبز و عارض گلرنگ او
چند بر رخسار زردم اشک گلگون بگذرد
زآن خیال قدش از چشمم نمیآید برون
نازپرورده است چون در ورطه خون بگذرد
گر در این رنج و مشقت بر سر مجنون زار
نگذرد لیلی یقین میدان که مجنون بگذرد
چون تواند روح عطار از سر جانان گذشت
کی تواند مفلسی کز گنج قارون بگذرد