بود آیا که یک شب یا رب من کارگر گردد
مگر شاخ امیدم از وصالش بارور گردد
بود یک شب که دست دوست طوق گردنم باشد
و یا روزی که دستم در میان او کمر گردد
کسی دیده است در عالم دلی زاین سان که من دارم
دمی راه بلا پوید گهی گرد خطر گردد
اگر گویم به گرد کوی مهرویان مگرد ای دل
به رغم من تو گویی هر زمانی بیشتر گردد
شکایتها که دارم از سر زلف پریشانش
بر او گر سر مویی بگویم دردسر گردد
کمان ابرویش بر جان من تا کی کمین سازد
دلم در راه تیر جانشکن تا کی سپر گردد
چو شمعی روح عطار از فراقش هر شبی تا کی
زمانی خشکلب باشد زمانی دیدهتر گردد