روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲

چو ماه من سوی میدان سمند می‌راند

و ان یکاد مه از اوج چرخ می‌خواهد

به سان قطره باران هوا ببارد جان

سحرگهان که صبا جعد او برافشاند

چگونه ترک کنم عشق روی آن کس را

که او به هیچ کس و کس به او نمی‌ماند

به خون دیده کنم نعل ابرشش گلگون

به سوی کلبه من گر عنان بگرداند

ز راه دیده به دل آب می‌زنم هر دم

بود که آتش دل آب دیده بنشاند

هر آنکه طعنه زند درد دردمندان را

سزا بود که به درمان خویش درماند

سرشک سرخ من آن کس که بیند و رخ زرد

حدیث سوز درونم چو آب برخواند

ز هجر روی تو شد حالم آنچنان که مپرس

(کسی که روی تو دیده است حال من داند)

صبوری از تو کجا کار روح عطار است

(که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند)