روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸

فارغم از هر چه در دنیاست الا روی دوست

دیگران را جنت فردوس و ما را کوی دوست

ای مسلمانان چو رویش قبله جانم شده است

فرض شد بر من که محرابم بود ابروی دوست

در پریشانی و بی‌سامانی و آشفتگی

نسبتی دارد دل سرگشته با گیسوی دوست

همچو باران جان غم‌خواران فروبارد هوا

گر بیفشاند صبا تاری ز جعد موی دوست

بر سهی سرو روانش کیست جز بند قبا

آنکه او پیوسته طرفی بندد از پهلوی دوست

چون سر از خاک لحد بیرون کنم در روز حشر

هر کس از سویی همی‌پویند و ما از سوی دوست

سر به شاهی درنیارد روح عطار این زمان

زآن که گشت از جان غلام سنبل هندوی دوست