آن ملکزاده که در ملک ملاحت شاه است
دل به او دادم از آن روی که بس دلخواهست
قامتش عمر دراز است از آن میمیرم
که از او دست تمنای دلم کوتاهست
چون بود راه دلم سوی دهانش که نفس
گاه آمد شدن آنجاش به حیلت راهست
سرو را روی چو مه نیست که گویم سرو است
ماه بر سرو روان نیست که گویم ماهست
همتم نسبت زلفش به شب یلدا کرد
بیش از آن است ولی همت من کوتاهست
تاب در سنبل گلپوش دهد کاین رسن است
چال در غبغب سیمین فکند کاین چاهست
هر دمی در غم او همدم من خون دل است
هر نفس بیرخ او همنفس من آهست
گفتمش روح وفادار توام گفتا باش
گفتمش نیست چو من دلشدهای گفتا هست