روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵

آن سرو قباپوش که در سایه ماه است

وآن ماه کمربسته که در زیر کلاه است

با ما به عتاب است که را زهره که پرسد

کاین عاشق دل‌سوخته را خود چه گناه است

دوری مکن ای دوست که هنگام وداع است

رحمی کن و دریاب که جان بر سر راه است

در پشت زمین دارد از آن روی توقف

کامید وصال تو مرا پشت و پناه است

بی‌شمع رخت کار تنم گریه و سوز است

در دور خطت شغل دلم ناله و آه است

بخت من سرگشته چو زلف تو نگون است

حال من دل‌خسته چو خال تو سیاه است

کرده است روان خون دل روح دل‌افگار

چشم تو به یک غمزه و ابروت گواه است