روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱

دلم زآن پریشان‌تر از روزگار است

که در بند آن سنبل بی‌قرار است

روان در کنار است اشک روانم

که سرو روانم روان از کنار است

از آن تا شکفته است گلبرگ رویش

چو بلبل به هر گوشه بانگ هزار است

دریغا اگر دست دادی نگارم

که فصل گل و باده خوش‌گوار است

گذر بر سر من کن ای زندگانی

که عمر من و حسن تو در گذار است

به امید وصل توام زنده ور نی

مرا بی‌تو با زندگانی چه کار است

چرا غم خوری روح عطار می خور

که هنگام شادی و فصل بهار است