آنکه از تاب رخش مهر فلک در تاب است
سنبلش سایه خورشید و شب مهتاب است
آتشی در دلم افتاد ز عناب لبش
چون چنین گرم مزاج است چرا عناب است
نرگس بادهکشش مست و خراب است مدام
از چه روی است که او معتکف محراب است
سنبل سرسبک و بادسرش زاهد شد
بس که بر روی فتاده است کنون در تاب است
دشمن خواب شدم گر چه مرا روشن شد
که خیالش همه شب مونس هر بیخواب است
کی تواند که کند خواب گذر در چشمم
که همه راه وی از گریه من سیلآب است
خون دل میخورد از عشق تو روح عطار
سیل چشمش نه عجب باشد اگر خونآب است