روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸

چون کله کژ می‌نهاد آن سرو راست

ماه گفتش ملک زیبایی تو راست

هر کجا گریم بروید سرو ناز

تا خیال قامتش در چشم ماست

با خیال عارضش هر نیم‌شب

در درون‌ دیده‌ام صد ماجراست

مهر او کم گشت و عشق من فزود

جور او افزود و صبر من بکاست

غمزه‌اش غماز و چشمش می‌پرست

رفعتش آشوب و بالایش بلاست

نیش او نوش است و رنج او شفا

زهر او تریاک و درد او دواست

روح عطار از خیال عارضش

در دل و چشمش همه نور و صفاست