روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶

مکن آزار کسان تا نکنند آزارت

کار درمانده برآورد که برآید کارت

نقطه‌ای سر مکش از دایره شرع برون

تا نیندازد دیو هوس از پرگارت

از دل خود به زبان سر درون راه مده

تا نهان ماند در کنج نهان اسرارت

راز دل فاش مکن گر چه بود همرازت

یار خود باش اگر زآنکه بود بس یارت

غوطه در بحر سخن زن که به هنگام سخن

تا همه در گرانمایه شود گفتارت

گر دری می‌طلبی درگه باری باری

تا همه کار برآید چو دهد یکبارت

رغبت صحبت نیکان کن اگر بدخویی

تا همه نیک شود خوی بد و کردارت