ای زاهد مغرور مکن تکیه به طاعات
زاین بیش مشو منکر رندان خرابات
چندین چه زنی بر سر ما سنگ ملامت
ای سنگدل اندیشه کن از روز مکافات
ای صوفی صافی تو چه دانی که چه درد است
در سوز دل دردکشان وقت مناجات
بگذر ز من ای عابد و بگذار چنینم
ما و می و معشوق و تو و زهد و کرامات
من عاشقم و رند و خراباتی و بدنام
فارغ شده از نفی و برآسوده ز اثبات
با روح دلآشفته بگوی از می و معشوق
ای شیخ رها کن سخن طاعت و طامات
عمر است گرانمایه و اوقات عزیز است
زنهار که با دوست گذاری همه اوقات