دوش در بر داشتم خورشید، ماه آمد گذشت
ماه را تصویر میکردم که شاه آمد گذشت
من جهاد و جنگ را تغییر میدادم به صلح
کز من آن ترک سپاهی با سپاه آمد گذشت
پیش تیغش جان سپر کردم ولیک آن جنگجو
با کمانِ ابرو و تیرِ نگاه آمد گذشت
دیده با دل گفت روز وصل یار آمد پدید
دل به جان میگفت شام هجر آه آمد گذشت
دوش دیدار مه نو، مشتبه شد بر همه
و آن هلال ابرو، به دفع اشتباه آمد گذشت
هر گنه غیر از جفا و ظلم و کین بخشیدنی است
آنکه از یک آه بخشد صد گناه آمد گذشت
من پناه و پشت خوبانم به معنی در جهان
تا نپندارد کسی پشت و پناه آمد گذشت
با حریفِ عشق نردیدم سر برتافت عقل
دعوی جان باختن کردم گواه آمد گذشت
رفت صبح روشن وصل و شب تاریک هجر
آن سپید اندام با زلف سیاه آمد گذشت
یوسفان مصر معنی را بشیر، از ما بگو
آنکه بخشد جاه و عزت قعر چاه، آمد گذشت
داد مظلومان بخواهد «حاجب» از ظالم به حکم
تا بگویند اهل صورت دادخواه آمد گذشت