صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹

از آن ندیده کسی آفتاب روی تو را

که پرده گشته تجلی رخ نکوی تو را

توان گذشت ز هر آرزو ولی هرگز

ز دل بدر نتوان کرد آرزوی تو را

کسی که نیست اسیر تو کو که من به جهان

به گردن همه بینم کمند موی تو را

مراد رهرو دیر و کنشت و کعبه توئی

که جمله در طلب افتاده اند کوی تو را

کجا به غیر دهد فتنه جهان نسبت

کسی که دیده چو من چشم فتنه جوی ترا

سواد چین و ختا را دهم به شکرانه

به چنگ آرم اگر زلف مشگبوی ترا

چنان که بلبل شوریده وصف گل گوید

صغیر ورد زبان کرده گفتگوی ترا