سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸۸ - در مدح امیر اتابک برغوش

اندر آورد سپهر از ره تشریف بگوش

حلقه بندگی میراتابک برغوش

چرخ در گوش کشد حلقه فرمان ورا

دهر مر غاشیهٔ دولت او را بر دوش

تا کله گوشه رسانید ز اقبال به چرخ

داد اعدای ورا دست زمان مالش گوش

عیش بر دشمن او تلخ شد از گشت فلک

اینت تلخی که کند عیش جهانی خوشنوش

او شجاعی است که هنگام وغا روز نبرد

نعره او ببرد شیر ژیان را از هوش

هیبت اهرمنان دارد اندر صف جنگ

باز در صدر سران سیرت و سیمای سروش

پیش او پای ندارد که سرافکنده بود

دشمن حیله‌گر کینه‌کش دستان‌کوش

پیش او دست نیارد که غنی گشته بود

سائل عاجز درمانده دل خلقان پوش

کمترین بنده او گر بخوهد روز دغا

بر رخ و ران هژبران بنهد داغ و دَروش

بنشاند به سر تیغ و به بازوی قوی

هرکجا خاسته شد فتنه چو دریای به جوش

خلق از فتنه و بیداد خروشید و کنون

کند از عدل همی فتنه و بیداد خروش

ای خداوند اگر زنده بدی رستم زال

داشتی فخر اگر بردی در پیش تو توش

با خداوندان در صدر بزرگی من

باده نوش و طرب و لهو کن و مدح نیوش

رامش و لهو گزین لاله رخان اندر پیش

عشرت و عیش کن و سیمبران در آغوش

دیدهٔ حاسد و بدخواه تو بادا همه سال

خسته از خار عنا وز سر مژگان خون نوش

روز ناآمده را تا که بود فردا نام

تا بود نام شب و روز گذشته دی و دوش

در شب و روز میاسای ز شادی و طرب

نیمساعت مشو از نزهت و رامش خاموش

چون سلیمان نبی فال تو فرخنده و باد

زیر فرمان تو دیو و دد و انسان و وحوش