ای رخ و زلفت چنانک ماه به مشکین کمند
ساخته نظارهگاه بر سر سرو بلند
منظر ماه منیر از بر سرو سهی
طرفه و نادر بود خاصه به مشکین کمند
ای بت بادامچشم پستهدهان قندلب
در غم عشق تو نیست چارهٔ این مستمند
ای که شبی تا به روز وعدهٔ وصلم دهی
وی که به نقلم نهی پسته و بادام و قند
کی چو دو لعل تو هست گر به دو نیمه کنی
از سر سرو سهی دانهٔ نار خجند
کی چو دو جزع تو هست گر به قلم برکشی
زیر دو مشکین کمان نقش دو بادام کند
گونهٔ رخسار توست آتش افروخته
خال سیاهت بر او سوخته تخم سپند
صبح گر از چشم بد بر تو گزندی رسد
خال و رخ تو ز دور دفع کنند آن گزند
هست پسند من آنک از تو بوَم با نصیب
صحبت من بینصاب بر تو بیاید پسند
چند من اندر پیَت زار بگریم همی
طیرهگری را تو زان گریهٔ من خند خند
گریهٔ من خنده شد چون به سعادت رسید
گنج هنر سعد دین از سفر اورجند