در کجائی شب و روز ای دل اگر یار منی
نیستی در بر من، بیخبر از کار منی
شادمان بودم و آسوده به خود میگفتم
گر نهای در بر من، در بر دلدار منی
جا نگیری بر من نه به بر دلبر من
هرزهگردی کنی اندر پی آزار منی
به گمانم که مرا غم چو بگیرد به میان
تو به قتلش کمری بندی و غمخوار منی
به خیالم که چو تاریک شب هجر رسد
روشنی بخش من و شمع شب تار منی
به امیدم که اگر دست دهد روز وصال
می لذت چو خورم، ساغر سرشار منی
آنچنان یافته بودم که به بیماری من
نوشدارو به من آری و پرستار منی
بیخبر بودم از این، ای دل هرجائی من
که نهای دوست به من دشمن غدار منی
وصف حال سخنی خوش ز بلنداقبال است
نیستی یار من ای دل به خدا بار منی