بلند اقبال » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۹

من همی گویم که عاشق بر رخ آن دلبرم

آبرو بردم زعشق ای خاک عالم بر سرم

آن سمندر بود کاندر آتش سوزان بسوخت

من ندارم تاب این کز پیش آتش بگذرم

یاد دارم اینکه با شمعی شبی پروانه گفت

عاشقم بر روی تو نبود غم ار سوزد پرم

شمع با پروانه گفت از عشقم ار سوزی تو پر

من ز عشق انگبین می‌سوزد از پا تا سرم

عشق را با دوست چون بینم که باشد متفق

دوست را بینم به چشم سر چو برخود بنگرم

عشقِ دلبر نیست امروزی که من دارم به دل

پرورش می‌داد با شیرین به پستان مادرم

هستم از عشق رخ جانان بلند اقبال لیک

پست تر از خاک ره، وز ذره پیشش کمترم

وصلت امشب کرده روزی کرکرم

ده ز لب یک بوسه داری گر کرم

رخ نمی تابم از او حربا صفت

آفتاب عارضت را کرگرم

آهوی چشم تو باشد شیر گیر

نی عجب از او کند گر گرگ رم

نشنوم تا پند ناصح را ز عشق

شکر گویم کرده گر کرک کرم

چون بلند اقبال اقبالم بلند

گردد از لعلت دهی بوسی گرم