خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » شوقیات » شمارهٔ ۱۵۳

پندم بچه عقل می دهد پیر

بندم بچه جرم می نهد میر

کز حلقه ی زلف او دلم را

کس باز نیاورد بزنجیر

تدبیر چه سود از آنک نتوان

آزاد شدن ز بند تقدیر

ما بی رخ او و ناله ی زار

او با می لعل و نغمه ی زیر

در دیده کشم بجای مژگان

گر ز آنک ز شست او بود تیر

بسیار ورق که در خیالش

کردیم بخون دیده تحریر

از دست برون شدم چه درمان

وز پای درآمدم چه تدبیر

هر خواب که دوش دیده بودم

جز چشم تواش نبود تعبیر

تا وقت سحر نگر که خواجو

نالد همه شب چو مرغ شبگیر