به مویی بسته صبرم نغمه تارست پنداری
دلم از هیچ میرنجد دل یارست پنداری
به تحریک نسیمی خاطرم آشفته میگردد
به خودرایی سر زلفین دلدارست پنداری
نه پندم میدهد سودی نه کارم راست بهبودی
دلی دارم که هر امسال او پارست پنداری
ننوشم تا قدح بر من دری از غیب نگشاید
کلید روزنم در دست خمارست پنداری
چنانم با سر زلف صنم سر رشته محکم شد
که رگهای تنم پیوند زنارست پنداری
به نوعی طعن مردم را هدف گشتم که دامانم
ز سنگ کودکان دامان کهسارست پنداری
فلک را دیدهها بر هم نمیآید شب از کینم
چنان هشیار میخوابد که بیدارست پنداری
غم خونخوار نوعی در قفای جانم افتاده
که او را در جهان با من همین کارست پنداری
«نظیری» بوالعجب شیرین و نازک نکته میآری
تو را شکر به خرمن، گل به خروارست پنداری