ای صبا صبحدم چونرسی سوی او
حال من عرضه ده با سگ کوی او
مدتی شد که من از آن گلم بیخبر
تا رسد غافلم از کجا بوی او
از خطش شد مرا دوخته چاک دل
بخیه زد آخر این چاک را موی او
آگهی کز مژه خون دل جوشدم
گرزمی دیده لالهگون روی او