سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۵

اگر وقت سحر در ناله ی هر کس اثر باشد

نباید آرزویی در دل مرغ سحر باشد

جهان ز آه جهان سوزم نه چندان در حذر باشد

چنین تا سیل اشک من روان از چشم تر باشد

۳

مباد آهنگ پروازی کند ز آن طرف بام آن مه

که از سنگ جفایش مرغ دل بی بال و پر باشد

حدیث روز وصلش در شب هجران خوشست اما

فغان کآنشب دراز و این حکایت مختصر باشد

فزون تر باد یا رب دشمنانرا دوستی با او

که هر کس دوست تر از وصل او محروم تر باشد

۶

اگر آگه شود از شوق خواهد جان دهد صیدم

همان به کز نوید کشتن خود، بی خبر باشد

برغم غیر هر شب محفلی آرایم و سازم

لبالب ساغر خود گرچه از خون جگر باشد

ز شیرین داد فرهاد جفاکش را (سحاب) آخر

ستاند دور گردون گرچه از رشک شکر باشد