نگاه خونی و مژگان تیغزن دارد
شهید او که چه ترکان صف شکن دارد
چنان شکار وفا گشته چشم غمازش
که سوی هر که نگه می کند به من دارد
۳
به راز دار محبت چه احتیاج قسم
لبی که مهر خموشیت بر دهن دارد
نسیم زحمت بیجا مکش که یوسف من
تنش ز نکهت گل تار پیرهن دارد
دلم ز فیض خموشی زبان عالم بست
غنیمت است که دیوانه یک سخن دارد
اسیر چند ز بیگانه خوی من پرسی
کسی که روی گل و بوی یاسمن دارد