اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۰

نگاه خونی و مژگان تیغزن دارد

شهید او که چه ترکان صف شکن دارد

چنان شکار وفا گشته چشم غمازش

که سوی هر که نگه می کند به من دارد

۳

به راز دار محبت چه احتیاج قسم

لبی که مهر خموشیت بر دهن دارد

نسیم زحمت بیجا مکش که یوسف من

تنش ز نکهت گل تار پیرهن دارد

دلم ز فیض خموشی زبان عالم بست

غنیمت است که دیوانه یک سخن دارد

اسیر چند ز بیگانه خوی من پرسی

کسی که روی گل و بوی یاسمن دارد