اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۶

بهار می رسد و برگ عیشها دارد

هوا زسایه گل پای در حنا دارد

همین بلندی اقبال ما فضول نمود

در این دیار که صد بام یک هوا دارد

۳

ستم ظریفی از این بیشتر نمی باشد

به غیر در شکر آب است و رو به ما دارد

شدم غبار و تسلی نمی شود از من

دل رمیده ندانم چه مدعا دارد

گریز پایی الفت نواز را نازم

چو دورگرد نگه پای آشنا دارد

۶

زکعبه می رسم اما هنوز در طوفم

غبار وادی دل روی بر قفا دارد

اسیر غره الفت مشو که خوی کسی

اگر غبار شوی با تو کارها دارد