سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۰

مرا ز حلقهٔ آن دربه‌در پسند مباد

چو آفتاب خلاصم از‌ آن کمند مباد

هر آن سری که بر آن آستان نگردد خم

چو حلقهٔ در آن کوی سربلند مباد

۳

رقیب اگر شکر ار خورد باده نوشش باد

مرا به جز می وصل تو سودمند مباد

ز فکر ماضی و مستقبل است ظلمت عقل

که هیچ دل به خیالات چون و چند مباد

همیشه ورد سعیداست حافظا این قول

که جسم نازکت آزردهٔ گزند مباد