سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۱۳ - خسرو من چون به بارگاه (برآید)

خسرو من چون به بارگاه برآید

نعره و فریاد از سپاه برآید

عاشق صادق ز خان و مان بگریزد

مرد توانگر ز مال و جاه برآید

۳

بر سر کویش نظاره کن که هزاران

یوسف مصری ز قعر چاه برآید

صبح چنان صادقست در طلب او

کز هوس روی او پگاه‌برآید

صومعه داران چو (گرم زآتش اویند)

از همگان وافضیحتاه برآید

۶

غمزهٔ او مست و(انهد همه بر بند)

هر که برون آید از (پناه) برآید

گر به مثل دیرتر ز خواب بخیزد

صبح در آن روز چاشتگاه برآید

آینه گر عکس او ز دور ببیند

از دل سنگش هزار آه برآید

۹

مرده اگر یاد او کند به دل خاک

بر سر خاکش بسی گیاه برآید

صبر کن ای دل (که در وصال چنین یار)

کار برآید چو سال و ماه برآید

چون ز سر عشق او کنند گناهی

بوی عبادت ازان گناه برآید

ای دل سعدی نه (دیر جو و نه مسجد)

سجده کن آنجا که (روی ماه برآید)