جوانی خردمندِ پاکیزهبوم
ز دریا بر آمد به دربندِ روم
در او فضل دیدند و فقر و تمیز
نهادند رختش به جایی عزیز
۳
سرِ صالحان گفت روزی به مرد
که خاشاک مسجد بیفشان و گرد
همان کاین سخن مرد رهرو شنید
برون رفت و بازش کس آنجا ندید
بر آن حمل کردند یاران و پیر
که پروای خدمت نبودش فقیر
۶
دگر روز خادم گرفتش به راه
که «ناخوب کردی به رایِ تباه
ندانستی ای کودکِ خودپسند؟
که مردان ز خدمت به جایی رسند؟»
گرستن گرفت از سر صدق و سوز
که «ای یار جانپرورِ دلفروز
۹
نه گَرد اندر آن بُقعه دیدم، نه خاک
من آلوده بودم در آن جای پاک
گرفتم قدم لاجرم باز پس
که پاکیزه به مسجد از خاک و خس»
طریقت جز این نیست درویش را
که افکنده دارد تنِ خویش را
بلندیت باید، تواضع گزین
که آن بام را نیست سُلَّم جز این