نیست باکی ز آتش سودا دل شوریده را
کی هراس از برق باشد کشت آفت دیده را
تهمتآلود علایق چون شود عزلت گزین؟
گرد ره کی مینشیند دامن برچیده را؟
حلقههای دود آهم می شود قلاب دل
در نظر آرم چو آن مژگان برگردیده را
کی شوم روشن سواد زلف او از دیدنی
کس به یک خواندن نفهمد معنی پیچیده را
چشم خواب آلود او را سرمه بیهوشی فزود
خامشی افسانه باشد فتنهٔ خوابیده را