×
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴
اگر خود هفت سَبْع از بر بخوانی
چو آشفتی الف ب ت ندانی
۱ بیت
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۴
نه ما را در میان عهد و وفا بود؟
جفا کردیّ و بدعهدی نمودی
به یک بار از جهان دل در تو بستم
ندانستم که برگردی به زودی
هنوزت گر سرِ صلح است باز آی
[...]
۳ بیت
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۷
بزرگی دیدم اندر کوهساری
قناعت کرده از دنیا به غاری
چرا گفتم به شهر اندر نیایی
که باری بندی از دل برگشایی
بگفت آنجا پریرویان نغزند
[...]
۳ بیت
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۸
نباید بستن اندر چیز و کس دل
که دل برداشتن کاریست مشکل
۱ بیت
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۰
ملامت کن مرا چندان که خواهی
که نتوان شستن از زنگی سیاهی
۱ بیت
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۰
چه سود از دزدی آنگه توبه کردن؟
که نتوانی کمند انداخت بر کاخ
بلند از میوه گو کوتاه کن دست
که کوته خود ندارد دست بر شاخ
۲ بیت
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۱
جوانی پاکباز و پاکرو بود
که با پاکیزهرویی در گرو بود
چنین خواندم که در دریای اعظم
به گردابی درافتادند با هم
چو مَلّاح آمدش تا دست گیرد
[...]
۱۰ بیت
