سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱
کسی به دیدهٔ انکار اگر نگاه کند
نشانِ صورتِ یوسف دهد به ناخوبی
و گر به چشمِ ارادت نگه کنی در دیو
فرشتهایت نماید به چشم کَرّوبی
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۵
نه آنچنان به تو مشغولم ای بهشتیروی
که یادِ خویشتنم در ضمیر میآید
ز دیدنت نتوانم که دیده دربندم
و گر مقابله بینم که تیر میآید
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۷
اِذٰا جِئتَنی فی رُفْقَةٍ لِتَزُورَنی
وَ اِنْ جِئْتَ فی صُلْحٍ فَأَنتَ مُحارِبُ
به یک نفس که برآمیخت یار با اَغیار
بسی نماند که غیرت وجودِ من بکشد
به خنده گفت که من شمعِ جمعم ای سعدی
[...]
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۰
سؤال کردم و گفتم: جمالِ روی تو را
چه شد که مورچه بر گردِ ماه جوشیدهست؟
جواب داد: ندانم چه بود رویم را؟
مگر به ماتمِ حُسنم سیاه پوشیدهست
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۳
عَلیالصَّباح به رویِ تو هر که برخیزد
صباحِ روزِ سلامت بر او مَسا باشد
بد اختری چو تو در صحبتِ تو بایستی
ولی چنین که تویی، در جهان کجا باشد؟
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۴
نگارِ من چو در آید به خندهٔ نمکین
نمک زیاده کند بر جراحتِ ریشان
چه بودی ار سرِ زلفش به دستم افتادی
چو آستینِ کریمان به دستِ درویشان
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۷
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
من آدمی به چنین شکل و خوی و قدّ و روش
ندیدهام مگر این شیوه از پری آموخت
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۸
مگر ملائکه بر آسمان وگر نه بشر
به حسن صورت او در زمی نخواهد بود
به دوستی که حرام است بعد از او صحبت
که هیچ نطفه چنو آدمی نخواهد بود
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۰
به آستین ملالی که بر من افشانی
طمع مدار که از دامنت بدارم دست
اگر خلاص محال است از این گنه که مراست
بدان کرَم که تو داری، امیدواری هست
