×
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴
عجب از کشته نباشد به درِ خیمهٔ دوست
عجب از زنده که چون جان به در آورد سَلیم؟
۱ بیت
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۸
یارِ دیرینه، مرا، گو، به زبان توبه مده
که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن
رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند
باز گویم: نه که کس سیر نخواهد بودن
۲ بیت
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۸
کاش کآن روز که در پای تو شد خار اجل
دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر
تا در این روز جهان بیتو ندیدی چشمم
این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر
۲ بیت
