گنجور

ایرج میرزا » غزل‌ها » شمارهٔ ۱۶

 

باز روز آمد به پایان، شامِ دلگیر است و من

تا سحر سودایِ آن زلفِ چو زنجیر است و من

دیگران سرمست در آغوشِ جانان خفته‌اند

آن که بیدارست هر شب، مرغِ شبگیر است و من

گفته بودم «زودتر در راهِ عشقت جان دهم»

[...]

۱۳ بیت
ایرج میرزا