×
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۶
اشک لعلی است روان بر رخ چون زر که مراست
بحر و کان را نبود این زر و گوهر که مراست
حرف حق گرچه بلندست ز من چون منصور
سردارست بسامانتر ازین سر که مراست
هر قدر بیش خورم، کم نشود خون جگر
[...]
۹ بیت
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳
در دل و دیده چه گنجینهی گوهر که مراست
هست هم چشم صدف این مژهی تر که مراست
شانه را زود کند دست تصرف کوتاه
دل صد چاکی از آن زلف معنبر که مراست
صفدر بحر به یک چشم زدن میگردد
[...]
۵ بیت
