گنجور

وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۸۸ - لغز تیغ در مدح اتسز گوید

 

پیکری روشن چو جان ، لیکن بلای جان شده

زاده از کان و پر از گوهر بسان کان شده

مملکت را همچو جان بایسته قالب را ولیک

صد هزاران قالب از تأثیر او بی جان شده

مشرب لذات جباران ازو تیره شده

[...]

۵۴ بیت
وطواط
 

وطواط » ترجیعات » شمارهٔ ۶ - در مدح ابوالمظفر اتسز

 

جعد تو کفرست و رخسار تو ایمان ، ای پسر

هجر تو در دست و دیدار تو درمان ، ای پسر

مانده از خد تو خیره ماه گردون ، ای نگار

گشته از قد تو طیره سرو بستان ، ای پسر

کارگاهی نیست عشقت را بجز دل ، ای غلام

[...]

۵۴ بیت
وطواط
 

وطواط » ترکیبات » شمارهٔ ۴ - هم در مدح اتسز

 

با من آخر، صنما، جنگ چرا باید داشت؟

وز منت بیهده دل تنگ چرا باید داشت؟

با عدو مردمی و صلح چرا باید کرد؟

با رهی عربده و جنگ چرا باید داشت؟

گر نداری بمن آهنگ، روا هست، و لیک

[...]

۵۴ بیت
وطواط