وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۱ - در هجو ادیب صابر بن اسمعیل ترمذی
آن مخنث ادیبک صابر
هجو کردست بی سبب ما را
پُر ز گُه کردمی دهانش ، اگر
ببرد کس به بصره خرما را
وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۴ - در مرثیۀ نصرة الدین اتسز
ز مرگ شاهزاده نصرة الدین
نه دل را ماند قوت ، نه زبان را
جهانی بود در انواع مردی
که داند مرثیت گفتن جهان را؟
وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۷ - نیز در حق شمس الدین وزیر
ای شمس دین ، امیر تویی بر مراد دل
و آنکس که دشمن تو ، اسیر حوادثست
تو واحد جهانی و ثانی آفتاب
و اسلام را سعادت تو عهد ثالثست
وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۱۱ - در حق اتسز خوارزمشاه
تویی ، شاها ، که از مهر و زکینت
ولی را عید و دشمن را وعیدست
بعیدت تهنیت گفتن نیارم
که خود سرتاسر ایام تو عیدست
وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۱۲ - در عشق گوید
آه ! از عشق بی کران ، کین عشق
همه رنج دلست و دردسرست
خبر درد من به عالم رفت
ای دریغا ! که یار بی خبرست
وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۱۴ - ترجمه از شعر تازی
هست ابوبکر پخته در دانش
لیک در عهد و در وفا خامست
با هر آن کس که دوستی دارد
غایت آن ز صبح تا شامست
وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۲۸ - در مرثیۀ رافع بن علاء
از مرگ رافع بن علا، آن جهان جود
از رفعت و علا بجهان در اثر نماند
نه شخص او برفت، که شخص کرم برفت
نه ذات او ماند، که ذا هنر نماند
وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۳۱ - در حق حاسدان خویش
مرا نقصی نیابد، گر سفیهان
بنقض من فراوان ژاژ خایند
چو پیشانی شیر بیشه بینند
سگان کاهدان در بانگ آیند
وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۳۲ - در حق کمال الدین
کمال دین رسول، ای مخالفان ترا
بدست قهر چنان گوشمال داده چو عود
بر فضایل تو کاسدست گوهر و در
بر شمایل تو فاسدست عنبر و عود
وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۳۳ - در حق شمس الدین
آمدم سوی سرای شمس دین
بازگشتم چون جمال او نبود
من چه خواهم کرد بی او آن سرای؟
تشنه را از ساغر فارغ چه سود؟
وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۳۵ - در معارف
نکند با عدو مدارا سود
از بر قرب دور باید بود
گرچه داری بناز کژدم را
بزند هر کجات یابد، زود
وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۴۲ - در شکایت از دوری
خدایگانا ، رنج فراق مجلس تو
دراز گشت ، مرین را نهایتی باید
ز بارگاه تو دوری عقوبتیست بزرگ
درین مقابله آخر جنایتی باید
وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۴۸ - در مدیحه گوید
چاکران تو گه رزم چو خیاطانند
گرچه خیاط نیند ، ای ملک کشور گیر
بگز نیزه قد خصم تو می پیمایند
تا ببرند بشمشیر و بدوزند بتیر
وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۵۴ - در معارف
از خدمت مخلوق باز کش
ای نفس عنا کش ، عنان خویش
تا سیر شوی تو ز نان او
سیر آمده باشی ز جان خویش
وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۶۵ - خطاب بشاه
ندارم جامه ای ، ای شاه عالم
که با او نزد هر مردم نشینم
زمستانست و چون سیرم برهنه
من غر زن مگر در خم نشینم ؟
وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۶۷ - در مدیحه
ما بندگان ، اگر چه جداییم از درت
پیوسته در دعای و ثنای تو مانده ایم
بر ما شب حوادث گیتی دراز گشت
در آرزوی صبح لقای تو مانده ایم
وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۷۷ - در مرثیۀ رافع بن علاء
ای رافع علا ، ز وفات توام غمیست
کان غم نگشت خواهد هرگز گذارده
صد بار گر ببارم از دیده خون دل
یک حق نعمت تو نگردد گزارده
وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۸۰ - در حق ملک اتسز
ای شاه ، بی سفینهٔ جود تو مانده ام
از چشم و دل در آتش و توفان صاعقه
دیدستم از مفارقت صدر تو همانک
بیند تن از مفارقت نفس ناطقه
وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۸۸ - در مدیحه
من نگویم: به ابر مانندی
که نکو ناید از خردمندی
او همیبخشد و همیگرید
تو همیبخشی و همیخندی
وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۹۱ - نیز در معارف
خرد نزدیک دولت رفت و گفتا
که : می خواهم که با من یار باشی
جوابش داد دولت ، گفت : جایی
که من باشم تو خود ناچار باشی