روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱
در چنگ غمت ناله زیر است مرا
واین ناله زیر بارگیر است مرا
آن لحظه که از دست بخواهم رفتن
دستارچه تو دستگیر است مراا
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲
یا رب که حیات جاودانت بادا
صد سال دگر امن و امانت بادا
رنجی که رسید بر تن نازک تو
ای دوست نصیب دشمنانت بادا
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۳
جز قد تو ای مایه شادی و طرب
جز روی تو ای پریوش حورنسب
کس سرو ندیده است که پوشیده قبا
کس ماه ندیده است که بربسته قب
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۴
ای بسته دلم در سر آن زلف چو شب
وای تنگ شکر گشاده از شیرینلب
زاین روی که قند تو شکر میریزد
گر تنگ شکر فراخ گردد چه عجب
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۵
ای مهرخ مهرگستر شمسلقب
وای خسرو شکردهن شیرینلب
بیروی تو روز مینماید چون شب
بیشمس چو روز شب نماید چه عجب
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۶
با آنکه بود مایه شادی و طرب
دل گفت که از لعل لبش بوسه طلب
گفتم نفسی لب به لب من برسان
گفتا که برو تا نرسد جانت به لب
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۷
بر طرف قمر چو شاه دستار ببست
آیین کلاهگوشه خور بشکست
چون سرو قدش دید درآمد از پای
گل چون رخ او دید بیفتاد ز دست
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۸
ای کژکله از من سخنی بشنو راست
در باغ لطافت چو قدت سرو نخاست
گویم که بده کامم گویی فردا
امروز بده که را امید فرداست
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۹
تا مونس جان از من دلخسته جداست
آگاه ز حال دل این بنده خداست
تا گشت جدا از برم آن روح و روان
کلی غم دل فزود و از روح رکاست
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۰
چون نرگس مخمور تو مست خواب است
پیوسته چرا معتکف محراب است
نه ترس ز حق دارد و نه شرم ز خلق
آن نرگس سیرآب عجب بیآب است
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۱
آن نرگس شهلای تو بیشرم چراست
سنگیندل تو به سینه نرم چراست
آتش به دلم فکند عناب لبت
چون عناب است این چنین گرم چراست
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۲
شخص تو ز جان و دل نه از آب و گل است
خورشید از این وجه ز رویت خجل است
دستار تو آشفته از آن شد که مدام
در هر شکنی هزار آشفتهدل است
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۳
خواهم که ببوسم آن خط مشکینت
در بر گیرم سرو قد سیمینت
گر زآن لب شیرین بدهی کام دلم
من جان بدهم بر دهن شیرینت
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۴
ای روشنی روی زمین از رویت
وآشفتگی حال من از گیسویت
مشاطه از آن به شانه زلفت پیراست
تا فرق بود میان ماه و رویت
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۵
ای کعبه جان دردمندان کویت
وای قبله صاحبنظران ابرویت
دستار از این روی نهادی بر سر
تا فرق بود میان ماه و رویت
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۶
رهدار پسر که باد راهش آباد
جز من به وصالش دگری شاد مباد
دی در ره باد میگشود آن سر زلف
دائم دل عاشقان همیداد به باد
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۷
صاحبنظران که عارضت میبینند
از لاله ملول و فارغ از نسرینند
زآن پیش که گل بریزد از باغ رخت
بگذار که این خستهدلان میچینند
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۸
جز شمع که را رای که رویت بیند
یا صحبت دلفروز تو بگزیند
ما بنشینیم و او باستد بر پا
وآنگاه بخفتیم که او بنشیند
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۹
با آنکه همیشه با منش جنگ بود
وز نام من دلشدهاش ننگ بود
گفتم که در ان دهان تنگت شکر است
گفتا که شکر همیشه در تنگ بود
روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۰
با آنکه جز او مونس جانم نبود
بیاو هوس جان و جهانم نبود
گفتم جانا بیتو دلم بس تنگ است
گفتا که بتنگی دهانم نبود
