گنجور

 
۱
۲
۳
۱۰
 

عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۱

 

ای عقل تو داده نور جان را

چونان که سنان تو جهان را

شمشیر تو در طریق قدرت

ناموس شکسته آسمان را

سرمایه اول زمان داد

[...]

۱۰ بیت
عمادی شهریاری
 

عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۲

 

کار خرده ساخته‌ است کام هنر حاصل است

هیچ بهانه نماند شاه جهان طغرل است

نیست زمانه ز نقص خشک لب و تر مژه

زآن که تر و خشک او ملک شه کامل است

خاک نجنبد ز باد ملک جهان ثابت است

[...]

۲۵ بیت
عمادی شهریاری
 

عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۳

 

دیدی چه زره بود که از تیغ در شکست

کرده گلو خراش دم اندر جگر شکست

تیر از خم کمان صدف سینه برگشاد

رمح از تف سنان ورق عمر در شکست

گرز نبرد حمله به سوی سپهر برد

[...]

۳۴ بیت
عمادی شهریاری
 

عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۴

 

حسن را جز که به روی تو گرفتار مباد

عشق را جز بر سر کوی تواش بار مباد

مرغ بستان ملائک که جهان دانه اوست

جز به دام سر زلف تو گرفتار مباد

گو گران باد به طوق کرمت گردن جان

[...]

۲۳ بیت
عمادی شهریاری
 

عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۵

 

تو را چنان که تویی دیده در نمی‌یابد

بصر ز نور تو بر تو ظفر نمی‌یابد

ز تو چگونه خبر شد دل مرا کز لطف

طراز پیرهن از تو خبر نمی‌یابد

خراب گشت جهان از نهیب غمزه تو

[...]

۱۲ بیت
عمادی شهریاری
 

عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۶

 

هر دیده‌ای که از تو سوی دل نشان برد

گرد جهان ز خون جگر کاروان برد

اندوه تو برد ز پی وصل هر کسی

مرد آن بود که اندو تو رایگان برد

خورشید ناف آهوی تبت شود به فعل

[...]

۲۶ بیت
عمادی شهریاری
 

عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۷ - در مدح قوام الدین وزیر

 

ای ندیده چشم گیتی چون تو مرد

دست قدرت عالم از بهر تو کرد

عشرهای مصحف مجد تو را

بیشتر باید ز گردون لاجورد

جز به فرمان تو نتواند نشست

[...]

۹ بیت
عمادی شهریاری
 

عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۸

 

چشمی که ز تو نگار گیرد

در خون جگر قرار گیرد

بگرفت مرا غم تو باری

هر روز چو من هزار گیرد

در کوی تو هر شب آسمان را

[...]

۲۸ بیت
عمادی شهریاری
 

عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۹ - : شکایت

 

ره می‌بریم و دیده به رهبر نمی‌رسد

کان می‌کنیم و تیشه به گوهر نمی‌رسد

مالش دهیم خاک سیه را به آب سرخ

چون دستمان به زردی اختر نمی‌رسد

بی‌نامه هدایت تو در طریق شمع

[...]

۳۷ بیت
عمادی شهریاری
 

عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۱۰

 

عشق به بازار روزگار برآمد

دمدمه حسن آن نگار برآمد

عقل چه کوشد چنین که دوست خرامد

صبر که باشد کنون که یار برآمد

بی‌طلب او که را امید وفا شد

[...]

۱۶ بیت
عمادی شهریاری
 

عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۱۱

 

چون نوبت حسن تو در آمد

فریاد ز عاشقان بر آمد

طوطی جمال را لب تو

در دامن عشق شکر آمد

کشتی نیاز را دل من

[...]

۲۸ بیت
عمادی شهریاری
 

عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۱۲

 

دل و جانم به عشق تو سمرند

همه عالم به این حدیث درند

زلف و روی و لبت بنامیزد

همه از یکدگر شگرف ترند

تونه‌ای یار، لیک در غم تو

[...]

۳۰ بیت
عمادی شهریاری
 

عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۱۳

 

هر که را عشقت اختیار کند

بی‌قراری بر او قرار کند

گل رخسار تو به دست خیال

دیده‌ها را ز خواب خار کند

نه عجب گر ز شعبده هوست

[...]

۳۹ بیت
عمادی شهریاری
 

عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۱۴

 

عشق تو هر روز شوری در جهان می‌افکند

زآن که رویت آتش اندر آسمان می‌افکند

طره تو چاک در جیب فلک می‌آورد

غمزه تو خاک در چشم روان می‌افکند

سفته می‌خواهیم دل را تا چرا چاک تو نیست

[...]

۲۳ بیت
عمادی شهریاری
 

عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۱۵

 

آرام دل و جان من این خوش پسرانند

کوته نظران حاصل این نکته ندانند

محبوب جملیند ازیرا به جمالند

منظور جلالند چنین خوب از آنند

گاهی به حلاوت چو شکر در دل خلقند

[...]

۱۱ بیت
عمادی شهریاری
 

عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۱۶

 

دلی که بسته بند بلا تواند بود

ز آب و آتش و خاک و هوا تواند بود

ایا مرکب از این آب و خاک لاف مزن

که این حدیث نه در خورد ما تواند بود

در آن دیار که سکه به نام عشق کنند

[...]

۳۸ بیت
عمادی شهریاری
 

عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۱۷

 

در عالمی که عشق تو را کار می‌رود

اندیشه را معامله بسیار می‌رود

در هر دلی که پرتو خورشید عشق نیست

خورشید عقل بر سر دیوار می‌رود

در حلقه‌ای ز زلف خم اندر خم تو را

[...]

۱۷ بیت
عمادی شهریاری
 

عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۱۸

 

قد قامت القیامه کجا عشق داد بار

بل عشق صعب‌تر ز قیامت هزاربار

اول قدم که عشق پیاده کند زود

آخر نفس بود که شود بر فلک سوار

کشتی کائنات در این بحر غرقه شد

[...]

۴۷ بیت
عمادی شهریاری
 

عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۱۹ - در مدح عمادالدوله دیلمی

 

ای نرگس تو طبیب و بیمار

وای لاله تو امین و طرار

بیمار و طبیب تو جهانگیر

طرار و امین تو جهاندار

در پایه دلبری سبک‌روح

[...]

۵۹ بیت
عمادی شهریاری
 

عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۲۰

 

ز پای تا ننشینم به دست ناید یار

به پای خود به بلا می‌روم زهی سر و کار

به دوستم گفتم کارم بساز گفت مباد

که چون منی کند از بهر چون تویی پیکار

نهان چگونه کنم بار عشق آن لب لعل

[...]

۲۷ بیت
عمادی شهریاری
 
 
۱
۲
۳
۱۰
 
تعداد کل نتایج: ۱۸۱