فتحعلیشاه » رباعیات » شماره ۱
این گل رخ یار گلعذاری بوده است
این نرگس چشم مست یاری بوده است
این لاله غرق خون که اندر باغ است
دل باختهای و داغداری بوده است
فتحعلیشاه » رباعیات » شماره ۲
خط آمد و گرد عارض یار گرفت
از یار کناره یار و اغیار گرفت
دیدی که ز بیداد تو در آخر کار
از آه من این آینه زنگار گرفت
فتحعلیشاه » رباعیات » شماره ۳
در پیش تو هیچ رنگ را زنگی نیست
شمشیر مکش که با توام جنگی نیست
خواهی که اگر تمام عالم بکشی
تو پادشهی ز تیغ تو ننگی نیست
فتحعلیشاه » رباعیات » شماره ۴
خاقان که ز هجرت اشک گلگون میریخت
وز تیغ غمت ز چاک دل خون میریخت
خونی که ذخیره داشت اندر دل ریش
دیدم که ز چشم خویش بیرون میریخت
فتحعلیشاه » رباعیات » شماره ۵
از خون دلم سرشک گلنار شده است
این چشمه ببین که رشک گلزار شده است
من جان به بهای وصلت آرم گویم
زالیست که یوسفی خریدار شده است
فتحعلیشاه » رباعیات » شماره ۶
یاری دارم که جور و کین کار وی است
جان زار وی است و دیده خونبار وی است
گویند به من که دست از این کار بدار
دل را چه کنم که دل گرفتار شده است
فتحعلیشاه » رباعیات » شماره ۷
افسوس که آن نگار سرمست برفت
ماهی که به دام بود از شست برفت
فکر من زار غمگساران مکنید
کز رفتن او دل من از دست برفت
فتحعلیشاه » رباعیات » شماره ۸
شوخی که زلف ماه او هاله گرفت
از بت گل رویش صفت لاله گرفت
من از بت شوق خال او میسوزم
کام از لب جانفزاش تبخاله گرفت
فتحعلیشاه » رباعیات » شماره ۹
آن گل که قبای بر او گلرنگ است
پیوسته به تیغ ابروان در جنگ است
تن نیست تنش خدای داند سیم است
دل نیست دلش یقین من شد سنگ است
فتحعلیشاه » رباعیات » شماره ۱۰
رویی دارد که جسم من خسته اوست
زلفی دارد که جان من بسته اوست
چشمی دارد که چشم من گرید از او
لعلی دارم مدام بشکسته اوست
فتحعلیشاه » رباعیات » شماره ۱۱
در هر دو جهان مرا به تو جنگی نیست
از سنگ توام به سر زدن ننگی نیست
باور نکنی به چشم خونبار مگر
جز رنگ لبت به دیدهام رنگی نیست
فتحعلیشاه » رباعیات » شماره ۱۲
چون دست به روی و زلف جانانه رسید
روزم همه نوروز شد و شب همه عید
خوشوقت کسی که در چنین روز خوشی
جانانه خویش را در آغوش کشید
فتحعلیشاه » رباعیات » شماره ۱۳
آن را که نگار سیم غبغب باشد
از غصه تنش همیشه در تب باشد
از حسرت بوسیدن لعل لب او
کارش همه شب ناله یا رب باشد
فتحعلیشاه » رباعیات » شماره ۱۴
خصم تو همیشه در چه بیژن باد
پیوسته بهار او دی و بهمن باد
اعدای تو را مدام همچون غلیان
آتش به سر و سلسله در گردن باد
فتحعلیشاه » رباعیات » شماره ۱۵
با آن رخ تابنده به من رو نکند
سویم نظری به چشم و ابرو نکند
از شعله آه من نترسد آری
آتش اثری به آتشینخو نکند
فتحعلیشاه » رباعیات » شماره ۱۶
شوخی که قبای ارغوانی پوشید
گویا که به خون گشته خود غلتید
دستی نازم که دست او را بگرفت
پایی بوسم که کفش او را بوسید
فتحعلیشاه » رباعیات » شماره ۱۷
یا رب که تو را خزان به گلشن نرسد
بر سرو قد تو دست بهمن نرسد
شد دست من از دامن وصلت کوتاه
ترسم که دگر تو را به گردن نرسد
فتحعلیشاه » رباعیات » شماره ۱۸
از جای چو آن حور لقا برخیزد
پس فتنه خوابیده ز جا برخیزد
خورشید رخش ز خط گرفته است خسوف
زاین قصه دگر چه فتنهها برخیزد
فتحعلیشاه » رباعیات » شماره ۱۹
از یار جفا پیشه جدایی بهتر
بیگانه شدن ز اشنایی بهتر
از قید بتان بیوفا ای دل زار
جهدی کن دواره که رهایی بهتر
فتحعلیشاه » رباعیات » شماره ۲۰
مینای می از عذار عذرا خوشتر
یک جرعه می از وصال لیلا خوشتر
آهی ز دل میکش میخانه ما
از ناله یعقوب و زلیخا خوشتر
