گنجور

وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » سوگواری بر مرگ دوست

 

دیده گو اشک ندامت شو و بیرون فرما

دیدن دیده چه کار آیدم از دوست جدا

عوض یوسف گم گشته چو اخوان بینید

دیده خوب است به شرطی که بود نابینا

گرچه دانم که نمی‌یابیش ای مردم چشم

[...]

۳۷ بیت
وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » ناظر و منظور » لوح معنی در دامن حکایت نهادن و زبان به درس نکته گشادن در تعریف مکتبی که لعبت خانهٔ چین از او نشانه‌ایست و حدیث خلدبرین افسانه‌ای

 

دبیر مکتب نادر بیانی

چنین گوید ز پیر نکته دانی

که مکتبخانه‌ای گردید تعیین

چه مکتب، خانه‌ای پر لعبت چین

گلستانی ز باد فتنه رسته

[...]

۳۷ بیت
وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » ناظر و منظور » گرمی شعلهٔ آفتاب در عالم فتادن و مرغ آبی از غایت گرما منقار از هم گشادن و رفتن شاهزاده از مصر به سبزه‌زاری که از لطف نسیم او روح مسیحا تازه گشتی و با فیض چشمه‌سارش خضر از آب زندگانی گذشتی

 

به جست و جوی آن مجنون گمنام

زند اینگونه گویای سخن گام

که چون از گرمی این مشعل زر

جهان گردید چون دریای آذر

تو گفتی مهر کز افلاک بنمود

[...]

۳۷ بیت
وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » فرهاد و شیرین » بخش ۱۱ - حکایت

 

به مجنون گفت روزی عیب جویی

که پیدا کن به از لیلی نکویی

که لیلی گرچه در چشم تو حوریست

به هر جزوی ز حسن او قصوریست

ز حرف عیب‌جو مجنون برآشفت

[...]

۳۷ بیت
وحشی بافقی