گنجور

شمارهٔ ۲۹

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » مثنویات
 

گر بیابی عارفی صاحبدلی

خدمت او کن که گردی مقبلی

خدمت صاحبدلان می کن به جان

تا بیابی منصب اهل دلان

خدمت این طایفه مردانه کن

جان فدای خدمت جانانه کن

سر بنه بر پای مردان خدا

تا چو ما سرور شوی در دو سرا

ترک این دنیی کن و عقبی بمان

تا فدای تو شود هم این و آن

غیر محبوب از دل خود دور کن

بگذر از ظلمت هوای نور کن

بعد از آن بگذر ز نور ای نور چشم

تا ببینی نور او منظور چشم

چیست عالم نزد یاران سایه اش

سایه را مان و ببین همسایه اش

در نظر آئینهٔ گیتی نما

می نماید نور چشم ما به ما

او یکی و اعتبارش صد هزار

ز اعتبارات آن یکی شد صد هزار

در صد آئینه یکی پیدا شده

آن یکی با هر یکی پیدا شده

او یکی و اعتباراتش بسی

نیک دریاب و مگو با هر کسی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام