گنجور

غزل شمارهٔ ۹۴۵

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

دلخوشم از عشق جان افزای خویش

دوست دارم یار بی همتای خویش

در نظر نقش خیالش بسته ام

خوش نشسته نور او بر جای خویش

کنج میخانه بود مأوای ما

جنت المأوای ما مأوای خویش

آبروی عالمی از ما بود

نه ز جوی غیر از دریای خویش

شمع عشقش آتشی خوش برفروخت

سوختم ازعشق سر تا پای خویش

هر که او سودای عشقش می کند

می کند سر در سر سودای خویش

نور چشم نعمت الله دیده ام

روشنست از نور مه سیمای خویش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام