گنجور

غزل شمارهٔ ۹۱۸

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

رنج غربت تو از غریبان پرس

دردمندی ز دردمندان پرس

ذوق سرمستئی که ما داریم

گر ندانی بیا ز رندان پرس

کفر زلفش که می برد ایمان

مو به مو از من پریشان پرس

رند مست خوشی اگر یابی

به دمی از منش فراوان پرس

عاشقان حال عاشقان دانند

حالت عاشقی از ایشان پرس

دامن دل بگیر و دلبر جوی

جان فدا کن خبر ز جانان پرس

جام وحدت بنوش رندانه

ذوق این می ز باده نوشان پرس

در دل ما در آ و خوش بنشین

گنج جوئی ز کنج ویران پرس

نور خورشید را به ما بخشید

حسن ماهان ز ماه رویان پرس

عشق لیلی ز جان مجنون جو

ذوق بلقیس از سلیمان پرس

نعمت الله یار یاران است

حال این یار ما ز یاران پرس

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام