گنجور

غزل شمارهٔ ۸۹۷

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

من سودازده با عشق درافتادم باز

دل به دست سر زلف صنمی دادم باز

آستان در او قبلهٔ حاجات من است

روی خود بر در آن میکده بنهادم باز

کار رندان جهان بسته نماند دیگر

چون من مست در میکده بگشادم باز

می خورم جام غم انجام به شادی ساقی

غم ندارم ز کس و عاشق و دلشادم باز

هست بنیاد من از عاشقی و میخواری

رفته ام بر سر آن قصه و بنیادم باز

نکنم عیب اگر توبه شکستم دیگر

یافتم آب حیاتی و در افتادم باز

بندهٔ بندگی سید سرمستانم

از چنین بندگئی بندهٔ آزادم باز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام