گنجور

غزل شمارهٔ ۶۲۳

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

می خمخانهٔ ما مستی دیگر دارد

هر که آید بر ما کام دلی بردارد

رند سرمست در این بزم ملوکانهٔ ما

از سر ذوق درآید خبری گر دارد

عشق و ساقی و حریفان همه مستند ولی

عقل مخمور ندانم که چه در سر دارد

لب بنه بر لب ما آب حیاتی می نوش

زانکه زان آب حیات این لب ما تر دارد

آفتابی است که از مشرق جان می تابد

نور او آینهٔ ماه منور دارد

قول مستانهٔ ما ملک جهان را بگرفت

این چنین گفته که در کاغذ و دفتر دارد

نعمت الله حریف من و سرمست و خراب

گر بگویم که کنم توبه که باور دارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام